تبليغاتX
مجســمه کـــاغذی

 

 گفتم: «بمان» و «نماندی»!  
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی كه من از تنهایی و تاریكی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین كشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا كردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط ستاره

دوست دارم
يک شبه صد سال پير شوم
در کنار خياباني بايستم
تو مرا بي آنکه بشناسي
از ازدحام تلخ خيابان عبور دهي...
هفتاد سال پير شدن يک شبه،
به حس گرمي دست هاي تو
هنگامي که مرا عبور مي دهي
بي آنکه بشناسي، مي ارزد
نه...
بيش از آن مي ارزد.
دستهايت را مي گيرم
هرشب
از ميان تمام ستاره ها عبورت مي دهم
تا به خوابم بيايي.
بعد همان جا رهايت مي کنم،
تا گم شوي.
کاش هفتاد سال بگذرد...
و تو بي آنکه بداني
پيوسته گم شوي
در خيالم
تا من هيچ گاه بيدار نشوم.
خوابيدن ابدي من
به هميشه ديدن روياي تو
مي ارزد،
نه...
بيش از آن مي ارزد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط ستاره

 

از عرش صداي ربنا مي آيد
آواي خوش خدا خدا مي آيد
فرياد که درهاي بهشت باز کنيد
مهمان خدا سوي خدا مي آيد
 

ghadr.jpg

 

التماس دعــــــــــــا

 

خدایا تا پاکم نکردی خاکم مکن..

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط ستاره

یا علیُّ یاعظیم

یا غفور یا رحیم

انت الربُّ العظیم

الذی لیس کمثله شی

و هو سّمیع البصیر

و هذا شهر عظّمته و کرَّمته و شرّفته و فضّلته علی الشهور

و هو الشّهر الذی فرضت صیامه علیّ

و هو شهر رمضان الّذی انزلت فیه القرآن

هدی للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان

و جعلت فیه لیله القدر و جعلتها خیرا من الف شهر

فیاذالمنّ و لا یمن علیک

مُنّ علیّ بفکاک رقبتی من النّار فیمن تمن علیه

و ادخلنی الجنه

برحمتک یا ارحم الراحمین.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط ستاره

پيش از آنکه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند منند
نزد کسانی که نيازمند ايشانم
نزد کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم

که ام
.... که ميتوانم باشم
.............. که می خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم
هنگامی که ميگريم
هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
.. پر خار
..ناهموار
راهی که باری در آن گام ميگذارم
که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديديه باشم شکوفايی گلها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم که زندگی کرده ام


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان
مي شنوم و مي شنوم
که چه معصومانه در کنج
سکوت شب ‌،
براي ستاره ها ساز دلتنگي
مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را
که تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
آرشيو مطالب

<-BlogCustomHtml->


قالب وبلاگ